ساراناصرنصیر


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

 

 

  

سیگار بکش چالوس، مه کم شده در خانه

سیگار بکش چالوس، چالوسک دیوانه

 

می­چرخم و می­چرخی، آرام بگیر آرام

«صدبار تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه»

 

چالوسِ هزاران شب می در کف و گل در بر

چالوسِ هزاران صبح بیداری مستانه

 

از قل قل قلیانت، آن لب، لبِ لیوانت

تا قهوه­ی فنجانت، تا آن پکِ جانانه

 

می­خندی و می­گریم، می­رقصی و می­میرم

آرام ببوس او را ای وحشی دیوانه

 

لب در تو لبالب شد، شب پک زد و پک تب شد

تب آتش آغوش است، شب اول افسانه                   

 

این قصه شدن دارد، این خنده زدن دارد

 باید که بمیراند این خنده­ی رندانه...

***

تهران پر سیگار است، تهران پر دلتنگی

آرام ببوس او را، چالوسک دیوانه.

 

 

 

                                                   سارا ناصرنصیر

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

 

« صدا نمی رسد به تو

صدا به تو نمی رسد

سکوت درد تازه ایست که به ما نمی رسد ...»

 

و بالاخره 90...

 

یک میز، یک تقویم، یک لیوان لب پَر با-

یک فندک و سیگار برگ و شاعری تنها

 

تصویر تکراریست، نه، حرف جدیدی نیست

مثل همیشه یک زن از یک گوشه­ی دنیا

 

حالا اگر این شعر طبق رسمِ معمول است

باید کسی فالی بگیرد، فال قهوه یا...

 

اصلن ولش کن آخرِ این قصه معلوم است

یا خودکشی یا خودزنی یا هم همین حالا-

 

این زن تمام خرده کاغذ های شعرش را

 با خشم می ریزد درون آتش و ... لا لا

***

زن های شاعر، شاعران زن، زنان شعر

دیوانه های مثل هم، گم های نا پیدا

 

هی پرسه توی کوچه ها، هی گریه توی شهر

هی کافه­های یخ زده، هی قهوه، هی ودکا

***

زن های شاعر پای مرد شعر می سوزند

مردان شاعر پای صدها زن که تا حالا....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

 

نشانه ی تو در روح من است

و این برگ­ها که هی در من سبز می­شوند

همان برگ­های چای است که هنوز

بوی چای دو غزال نگرفته

و این نان همان کلوچه­های لاهیجان است

به اندازه­ی کف دست

که سیرم می کند از هر چه تو نباشی

نشانه­ی تو همین چشم هاست

از شیطان کوه تا خزر

 هی سبز و آبی

هی می­ایستد و هی موج می­خورد

هی گونه­هایم ساحل می­شوند

می­ریزی

نشانه­ی تو

     همین باران است.

                                      اسفند ١٣٨٧

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

یک اتفاق تازه می‌باید بیفتد

این بار فال شعر باید بد بیفتد

 

باران بگیرد؛ آن قدر باران که طوفان

یک موج تازه پشت خواب سد بیفتد

 

باید تمام بیت‌ها در هم بمیرند

شاید گمان شاعر از «شاید» بیفتد

 

شاعر گمان می‌کرد شاعر مانده حالا-

حالا خدا می‌خواهد او باید بیفتد

 

باید کسی تک‌بیت‌هایش را نخواند

در خود بمیرد؛ از شد و آمد بیفتد

 

یعنی همان جا که گمان می‌کرد این جاست

آن جا که می‌باید بیاساید، بیفتد

 

آن قدر آرام اتفاق افتاد گفتند:

شاعر خودش انگار می‌خواهد بیفتد

 

شاعر تمام روز را فکر خودش بود

شاید بماند تا ابد شاید بیفتد/.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

Design By : Night Melody