ساراناصرنصیر
سیگار بکش چالوس، مه کم شده در خانه
سیگار بکش چالوس، چالوسک دیوانه
میچرخم و میچرخی، آرام بگیر آرام
«صدبار تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه»
چالوسِ هزاران شب می در کف و گل در بر
چالوسِ هزاران صبح بیداری مستانه
از قل قل قلیانت، آن لب، لبِ لیوانت
تا قهوهی فنجانت، تا آن پکِ جانانه
میخندی و میگریم، میرقصی و میمیرم
آرام ببوس او را ای وحشی دیوانه
لب در تو لبالب شد، شب پک زد و پک تب شد
تب آتش آغوش است، شب اول افسانه
این قصه شدن دارد، این خنده زدن دارد
باید که بمیراند این خندهی رندانه...
***
تهران پر سیگار است، تهران پر دلتنگی
آرام ببوس او را، چالوسک دیوانه.
سارا ناصرنصیر
« صدا نمی رسد به تو
صدا به تو نمی رسد
سکوت درد تازه ایست که به ما نمی رسد ...»
و بالاخره 90...
یک میز، یک تقویم، یک لیوان لب پَر با-
یک فندک و سیگار برگ و شاعری تنها
تصویر تکراریست، نه، حرف جدیدی نیست
مثل همیشه یک زن از یک گوشهی دنیا
حالا اگر این شعر طبق رسمِ معمول است
باید کسی فالی بگیرد، فال قهوه یا...
اصلن ولش کن آخرِ این قصه معلوم است
یا خودکشی یا خودزنی یا هم همین حالا-
این زن تمام خرده کاغذ های شعرش را
با خشم می ریزد درون آتش و ... لا لا
***
زن های شاعر، شاعران زن، زنان شعر
دیوانه های مثل هم، گم های نا پیدا
هی پرسه توی کوچه ها، هی گریه توی شهر
هی کافههای یخ زده، هی قهوه، هی ودکا
***
زن های شاعر پای مرد شعر می سوزند
مردان شاعر پای صدها زن که تا حالا....
نشانه ی تو در روح من است
و این برگها که هی در من سبز میشوند
همان برگهای چای است که هنوز
بوی چای دو غزال نگرفته
و این نان همان کلوچههای لاهیجان است
به اندازهی کف دست
که سیرم می کند از هر چه تو نباشی
نشانهی تو همین چشم هاست
از شیطان کوه تا خزر
هی سبز و آبی
هی میایستد و هی موج میخورد
هی گونههایم ساحل میشوند
میریزی
نشانهی تو
همین باران است.
اسفند ١٣٨٧
یک اتفاق تازه میباید بیفتد
این بار فال شعر باید بد بیفتد
باران بگیرد؛ آن قدر باران که طوفان
یک موج تازه پشت خواب سد بیفتد
باید تمام بیتها در هم بمیرند
شاید گمان شاعر از «شاید» بیفتد
شاعر گمان میکرد شاعر مانده حالا-
حالا خدا میخواهد او باید بیفتد
باید کسی تکبیتهایش را نخواند
در خود بمیرد؛ از شد و آمد بیفتد
یعنی همان جا که گمان میکرد این جاست
آن جا که میباید بیاساید، بیفتد
آن قدر آرام اتفاق افتاد گفتند:
شاعر خودش انگار میخواهد بیفتد
شاعر تمام روز را فکر خودش بود
شاید بماند تا ابد شاید بیفتد/.
تو می توانستی شبیه خواب من باشی
بی دست، بی پا، بی نگاه و بی بدن باشی
می شد کنار من همیشه گام برداری
هی سایه باشی، سایه باشی، تیره تن باشی
حالا سر پیچ است، شمشیر تو باید... آه
در خواب من حالا تو باید راهزن باشی
باید همین شمشیر را در پشت کوچه... بعد،
هی، ساکتی، حرفی ... تو باید بی دهن باشی
بی چشم، بی صورت، بدون دست و پا، آری،
شاید تو می باید فقط یک پیرهن باشی
از آستین هایت دو مار مهربان هر شب
هی بوسه پشت بوسه روی پشت زن باشی
از بوسه هایت شعله های سرکش و عاصی
بالا بگیرد تا تو گرم سوختن باشی
زن هم بسوزد، شعر هم آتش بگیرد،آی
بیدار شو، می خواهم این جا تو کفن باشی
این شعر را در تو بپیچم، آی باد مست
امشب تو باید توی شعرم گورکن باشی
***
شب بود و شاعر روی کاغذ پاره ها خوابید
تو می توانستی شبیه خواب او باشی/.
| Design By : Night Melody |

