ساراناصرنصیر

××مرا زنانه به آغوش مرگ بسپارید...

 

بوی تند توالت عمومی، بوی تند عرق، بوی سیگار

بوی وایتکس و ریکا و کف شو، بوی هی کار و هی کار و هی کار

 

دامن چرکِ گل دار تترون، روسری سه گوش قدیمی

چکمه­های پلاستیکی زرد، بوی طی، بوی نا، بوی ادرار

 

آینه آینه روبه­رویش، سرفه­های زمخت گلویش

صورت پرچروک تکیده، چشم­های نخوابیده­ی تار

 

شانه را می­کشد روی موهاش، روی غم­های یک­سر سپیدش

زل زده توی چشم زنی تلخ، از خودش، از زن خسته بیزار

 

ریمل مشکی از توی کیفش، یک رژ صورتی توی جیبش

می­رود تا زن خانه باشد، توی آغوش یک مرد بیمار

 

توی آغوش یک مرد بیمار

.

.

.

توی آغوش یک مرد بیمار

تف به این زندگی،

 تف به فردا

تف به بوی عرق،

بوی سیگار/.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

ماهی های خانه ی ما

به صحنه های خشن عادت دارند

هرازچندگاهی

یکی مثل من

از توی خواب های من بلند می شود

کنار حوض می رود

سرش را روی کاشی های فیروزه ای می گذارد و

گوش تا گوش می برد

اتفاق تازه ای نیست

ماهی ها بی خود قرمز نشدند/.

ساراناصرنصیر

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

 

 

  

سیگار بکش چالوس، مه کم شده در خانه

سیگار بکش چالوس، چالوسک دیوانه

 

می­چرخم و می­چرخی، آرام بگیر آرام

«صدبار تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه»

 

چالوسِ هزاران شب می در کف و گل در بر

چالوسِ هزاران صبح بیداری مستانه

 

از قل قل قلیانت، آن لب، لبِ لیوانت

تا قهوه­ی فنجانت، تا آن پکِ جانانه

 

می­خندی و می­گریم، می­رقصی و می­میرم

آرام ببوس او را ای وحشی دیوانه

 

لب در تو لبالب شد، شب پک زد و پک تب شد

تب آتش آغوش است، شب اول افسانه                   

 

این قصه شدن دارد، این خنده زدن دارد

 باید که بمیراند این خنده­ی رندانه...

***

تهران پر سیگار است، تهران پر دلتنگی

آرام ببوس او را، چالوسک دیوانه.

 

 

 

                                                   سارا ناصرنصیر

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

 

« صدا نمی رسد به تو

صدا به تو نمی رسد

سکوت درد تازه ایست که به ما نمی رسد ...»

 

و بالاخره 90...

 

یک میز، یک تقویم، یک لیوان لب پَر با-

یک فندک و سیگار برگ و شاعری تنها

 

تصویر تکراریست، نه، حرف جدیدی نیست

مثل همیشه یک زن از یک گوشه­ی دنیا

 

حالا اگر این شعر طبق رسمِ معمول است

باید کسی فالی بگیرد، فال قهوه یا...

 

اصلن ولش کن آخرِ این قصه معلوم است

یا خودکشی یا خودزنی یا هم همین حالا-

 

این زن تمام خرده کاغذ های شعرش را

 با خشم می ریزد درون آتش و ... لا لا

***

زن های شاعر، شاعران زن، زنان شعر

دیوانه های مثل هم، گم های نا پیدا

 

هی پرسه توی کوچه ها، هی گریه توی شهر

هی کافه­های یخ زده، هی قهوه، هی ودکا

***

زن های شاعر پای مرد شعر می سوزند

مردان شاعر پای صدها زن که تا حالا....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

Design By : Night Melody