ساراناصرنصیر

 

 

در مـن خدايي نيست تا آدم بميـرم

آن‌قـدر كـافر باش تا كـم‌كـم بميرم

 

آن‌قدر بايد گـم شوي تا شعرهــايم

خالــي شـوند و عاقبت از غم بميرم

 

آن‌قدر بايد عاشقت باشم كه پشتــم

از رفتــن تو بشكند خم‌خم بمــيرم

 

خَم باشم و يك عمر جاپـاي تَرت را

بر خــاك‌ها از گــل بپوشانم، بميرم

 

بايد كسي اين كفرِ عاشق را نخـواهد

جـا مـانده روي خـاليِ دستـم بميرم

 

يك شب خيالِ پيكرم آتـش بگـيرد

باشم، نباشم، گم شوم، مبـهم بميرم

 

حــالا بــگو درهــاي دنيــا را ببندند

من پشت اين در بي‌تو مي‌خواهم بميرم

 

سارا ناصرنصير

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٢۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

 

 

 

 

 

دنبال من نـــگرد از اين شـــهر رفـتـــه تا ...

تا گم شــود  ميــان خـودش در سه‌شنبه‌ها

 

باران، سه‌شـنبه روي تن هفتــه ريخـــت؛ بعد

من «ما» شدم، تو «ما» شدي و چارشنبه «ما»

 

امــروز روز اول عشـــق اســـت؛ عشـــــق را

از ابتـــــداي دفتـــر من تا . . .  بــگـو! كـجـا؟

 

ما تــا كــجــا كـنار خـــيابان قـــدم زديــم

ما از كــجــا قـــدم قـــدم ســمــت انتــها؟

 

ــ من انتـــــهاي شعر تو را حـدس مـي‌زنم ...

ــ نـه، نــه، نـگـو، قـدم به قـدم عين قصه را ...

 

مــن قصــه را دوبــاره نــوشته كه گـم شــود

حــــالا تــمــام قــصــه‌ي مــا را از ابتــدا ...

 

مـن بـودم و تـو بـودي و «مـا» هيـچ‌كس نبود

مـــن اين ور خيــابان، تــو آن ور خيــا    ...

***

مـــرد آن ور خيــابان سيـــگار مــي‌كشيــد

دنبال من نـــگرد، از اين شـــهر رفـتـــه تا ...

 

سارا ناصرنصير

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٢۸ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

Design By : Night Melody