ساراناصرنصیر

* دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند...

این غزل مثنوی یادگار سال های دور است، برای دلم که گرفته است:

 

 

 

 

دلم دوباره گرفته­ ست، آه، سارایم

دوباره شب شد و تصویر ماه، سارایم

 

دوباره پنجره ها لال و شعرها کالند

منم و یک غزل بی پناه، سارایم

 

تو نیستی ولی این لحظه ها و ثانیه ها

سه شنبه های غریبی گواه، سارایم

 

سه سال پشت خودم مانده ام، نمی آیی؟

سه سال خیره به جاده، به راه، سارایم

 

سه سال بچه شدم، بغض هم نکردم، آه

چه روز های بلندی، سیاه، سارایم

 

نخواه باز خودم را به بی کسی بدهم

نخواه کوچه شوم، نه، نخواه سارایم

 

دلم برای دل ساده ی تو می گیرد

برای چشم غزل زاده ی تو می گیرد

 

دلم برای سکوت صدای تو تنگ است

دلم برای تو  و لحظه های تو تنگ است

 

کسی بجز تو غروب مرا نمی فهمد

دلم گرفته خدایا، چرا نمی فهمد؟

 

چرا نمی رسی از کوچه های غربت، آی

به تنگ آمدم از انتظار و ساعت، آی

 

بیا سراغ مرا از درخت پیر بگیر

بیا سراغ مرا از دلی اسیر بگیر

 

بیا کنار درخت خیال سارایم

کنار این همه تصویر لال سارایم

 

سه سال پشت تمام نبودنت تنها

منم و خیسی یک دستمال، سارایم

 

دلم دوباره گرفته ست برنمی گردی؟

آهای آرزوی سبز کال سارایم

 

آهای دختر ابرو کمون رویاها

خیال آبی دریا، زلال ، سارایم

 

دلم برای دل ساده­ی تو می گیرد

برای چشم تو خواب محال سارایم

 

سه سال پشت خودم بوده ام، ولی باشد

سه سال دیگر و یا... چند سال سارایم؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

Design By : Night Melody