ساراناصرنصیر

یک اتفاق تازه می‌باید بیفتد

این بار فال شعر باید بد بیفتد

 

باران بگیرد؛ آن قدر باران که طوفان

یک موج تازه پشت خواب سد بیفتد

 

باید تمام بیت‌ها در هم بمیرند

شاید گمان شاعر از «شاید» بیفتد

 

شاعر گمان می‌کرد شاعر مانده حالا-

حالا خدا می‌خواهد او باید بیفتد

 

باید کسی تک‌بیت‌هایش را نخواند

در خود بمیرد؛ از شد و آمد بیفتد

 

یعنی همان جا که گمان می‌کرد این جاست

آن جا که می‌باید بیاساید، بیفتد

 

آن قدر آرام اتفاق افتاد گفتند:

شاعر خودش انگار می‌خواهد بیفتد

 

شاعر تمام روز را فکر خودش بود

شاید بماند تا ابد شاید بیفتد/.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط سارا ناصرنصير نظرات () |

Design By : Night Melody