* دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند...

این غزل مثنوی یادگار سال های دور است، برای دلم که گرفته است:

 

 

 

 

دلم دوباره گرفته­ ست، آه، سارایم

دوباره شب شد و تصویر ماه، سارایم

 

دوباره پنجره ها لال و شعرها کالند

منم و یک غزل بی پناه، سارایم

 

تو نیستی ولی این لحظه ها و ثانیه ها

سه شنبه های غریبی گواه، سارایم

 

سه سال پشت خودم مانده ام، نمی آیی؟

سه سال خیره به جاده، به راه، سارایم

 

سه سال بچه شدم، بغض هم نکردم، آه

چه روز های بلندی، سیاه، سارایم

 

نخواه باز خودم را به بی کسی بدهم

نخواه کوچه شوم، نه، نخواه سارایم

 

دلم برای دل ساده ی تو می گیرد

برای چشم غزل زاده ی تو می گیرد

 

دلم برای سکوت صدای تو تنگ است

دلم برای تو  و لحظه های تو تنگ است

 

کسی بجز تو غروب مرا نمی فهمد

دلم گرفته خدایا، چرا نمی فهمد؟

 

چرا نمی رسی از کوچه های غربت، آی

به تنگ آمدم از انتظار و ساعت، آی

 

بیا سراغ مرا از درخت پیر بگیر

بیا سراغ مرا از دلی اسیر بگیر

 

بیا کنار درخت خیال سارایم

کنار این همه تصویر لال سارایم

 

سه سال پشت تمام نبودنت تنها

منم و خیسی یک دستمال، سارایم

 

دلم دوباره گرفته ست برنمی گردی؟

آهای آرزوی سبز کال سارایم

 

آهای دختر ابرو کمون رویاها

خیال آبی دریا، زلال ، سارایم

 

دلم برای دل ساده­ی تو می گیرد

برای چشم تو خواب محال سارایم

 

سه سال پشت خودم بوده ام، ولی باشد

سه سال دیگر و یا... چند سال سارایم؟

 

 

 

 

 

/ 34 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارانا

برقص چنانکه گويي کسي تو را نمي بيند عشق بورز چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي بخوان چنانکه گويي کسي تو را نمي شنود زندگي کن چنانکه گويي بهشت روي زمين است

خیال آب و گل

من هرروز به امید شعر تازه ای سر می زنم . کجایی و چه می کنی شاعر غزل های بارانی؟!

امیدرضا قاسمی

نور . صدا . تصویر 1- "گفتم آب و ساعت لنگریمان گفت : دنگ ، دنگ ، دنگ" 2- مرداد ۱۳۸۹........ 3- ۳ ماه قبل... 4- کنگره سراسری شعر دانشجویی استان فارس (خواجه راز) پر کرده ای با قافیه هایت شکافت را در گوشه یک خانه کردی اعترافت را "خوانندگان آثار من شریک جرم من هستند" پس از سه ماه لعنتی به روزم با .....

آبی ترین خیال

بگو چطوری این زخم کهنه رو مرحم بذارم؟بگو حالا که این دل تنگ پیدات کرده چه جوری حرفشو بزنه؟چرا از خوابهای من رفتی؟چون من تنهات گذاشتم چون دل شیشه ای تو شکستم؟می دونم اشتباه کردم فرصت بده تا دوباره صدات کنم.این خواب تکراری، میخوام که رنگ واقعیت بگیره[افسوس]دوست دارم سبزترین[ماچ]

آبی ترین خیال

به اشک فرصت جاری شدن بده و به دل فرصت تازه شدن[گل]

حسین گیلانی

سلام با یه شعر جدید آپم " باران چشم من در شمال بی نظیر بود " ... منتظر حضور و نظرات گرمتون هستم ممنون

رامین

دل گرفتهء سارا، چو خواند رامين را... خيال ِ راحت ِ دل، هم ستاند رامين را... سخن ز شب شد و، تصوير ماه و شعر و غزل... چنان که صحبت ِ ديگر، نماند رامين را... هزار سال و مه و روز و ساعت، از پي خويش... خيال روي چو ماهش، دواند رامين را... درون ِ مزرعهء بي علف، چو برّهء رام... به رخت و چوب شباني، چراند رامين را... هر آن دمي، که به اظهار عشق مي پرداخت... به جاي خويش دوباره، نشاند رامين را... نشد دمي که درآيد، ز درب ِ مهر و وفا... ز هجر و غصه و غم، کي رهاند رامين را؟... هزار بار چو مسکين، به خانه اش در زد... هميشه از در ِ خانه، براند رامين را... قسم به حرمت ِ آن دستمال ِ خيس از اشک... که مثل اشک، چکاچک، چکاند رامين را... غروب ِ تيرهء خون رنگ ِ آرزوهايش... به مرز ِ تلخ ِ جنوني، کشاند رامين را... چو «ويس» رفت ز بالين، در آخرين لحظات... تمام ِ حسرت ِ عالم، بماند «رامين» را...

patina

سلام سارا جان شعر بی نظیری بود خیلی لذت بردم خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی و راجع به شعرام نظر بدی[گل]

سهیلا

سلام سارا جونم. مثل همیشه خیلی قشنگ نوشتی . قربونت برم . میبوسمت و بهت افتخار میکنم.

سهیلا

سلام سارا جونم. مثل همیشه خیلی قشنگ نوشتی. میبوسمت و بهت افتخار میکنم.